This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, February 15, 2015

The Secret that I've lately discovered :)



سلام ، صبح بخیر

"بر دیوار منفی گری و دودلی غلبه کن
اجازه نده که مانعی تو را از رسیدن به خواسته هایت جدا کند.
                                                              کیث هرل "

-----------------------------------------------
Did you ever hear of such a discouraging series of events? It isn't the big troubles in life that require character. Anybody can rise to a crisis and face a crushing tragedy with courage, but to meet the petty hazards of the day with a laugh--I really think that requires SPIRIT.

It's the kind of character that I am going to develop. I am going to pretend that all life is just a game which I must play as skillfully and fairly as I can. If I lose, I am going to shrug my shoulders and laugh--also if I win.
 May Daddy-Long-Legs,Esq.

Anyway, I am going to be a sport. You will never hear me complain again, Daddy dear, because Julia wears silk stockings and centipedes drop off the wall.

Yours ever,
Judy
Answer soon
اسم
crisis بحران، مواقع بحرانی
hazard مخاطره، قمار، خطر ، اتفاق

صفت
petty  جزئی ، خرد، فرعی ، غیر قابل ملاحظه
قید
fairly  منصفانه

فعل
to discourage دلسرد کردن، بی جرئت ساختن، سست کردن
to pretend  وانمود کردن ، به خود بستن


تاکنون این همه بدبیاری داشته اید؟ قبول کنید ناراحتی های بزرگ نیست که لازم است آدم در مقابل آنها شکیبایی کند، بلکه دردسرهای کوچک و پیش پا افتاده است که آدم را از پا در می آورد و باید آدم با لبخند آنها را تحمل کند و جدی روحیه لازم دارد. من دارم تلاش می کنم که این روحیه را در خودم به وجود بیاورم ، دارم به خودم می قبولانم که زندگی یک صحنه بازی است، من هم باید بازیگر ماهری باشم ، چه برنده چه بازنده باید شانه ها را از روی بی قیدی بالا بیندازم و بخندم. حالا می خواهد جولیا جوراب ابریشمی بپوشد و یا هزارپا از سقف تالاپی بیفتد
مطمئن باشید که دیگر من از چیزی شکایتی نخواهم کرد

ارادتمند همیشگی
جودی
زود جواب بدهید

-----------------------------------------
ماه دسامبر

بابا لنگ دراز عزیز،

از این که اجازه فرمودید تا نزد جولیا بروم تشکر می کنم.
من سکوت شما را به عنوان پاسخ مثبت تلقی کردم.

چقدر کارهای اجتماعی ما این روزها زیاد شده است. مهمانی رقص هیئت مؤسسین هفته ی گذشته برگزار شد. این نخستین مرتبه ای بود که ما اجازه داشتیم در آن مهمانی شرکت کنیم. فقط شاگردان کلاسهای بالا مجاز بودند در آن مهمانی شرکت کنند.
من از جیمی مک براید دعوت کردم و سالی هم از هم اتاقی دانشکده ی جیمی دعوت کرد، همان جوانی که سال گذشته در اردو با او بودیم.
جوان با هیجانی نبود ، اما از نقطه نظر اجتماعی مناسب است.
او وابسته به خاندان "دولامتر چیچستر" هاست . شاید شما از این اسم دور و دراز چیزی سر در بیاورید. اما برای من هیچ معنی ندارد.

به هر حال، مهمان های ما جمعه عصر آمدند. ما در سالن ساختمان سال چهارمی ها چای خوردیم. بعد هم برای شام رفتیم . هتل آنقدر پر بود که می گفتند مهمانهای دانشکده روی میزهای بیلیارد کنار هم خوابیده بودند.

جیمی مک براید می گفت که اگر یک بار دیگر او را به این دانشکده دعوت کنند، یکی از چادرها ی صحرایی خودش را همراه خواهد آورد و آن را در باغ دانشکده برپا خواهد کرد.

بگذریم، مهمانها ساعت 7:30 دقیقه همان روز در جشنی که از سوی ریاست دانشکده برپا شده بود شرکت کردند ( برنامه های ما اغلب زود آغاز می شود ) ما کارتهای مردها را از قبل آماده کرده بودیم. بعد از هر رقص قرار بود که هر کس زیر حرف اسم خودش بایستد تا دخترها به آسانی بتوانند هم رقص خودشان را پیدا کنند.

برای مثال جیمی مک براید زیر حرف " م" ایستاد ، اما نمی توانست روی پایش بند شود، مدام با حروف " ن" و "ل" مخلوط می شد ( او مهمان ناراحتی به حساب می آمد و به سختی او را کنترل می کردم ) از این که فقط سه مرتبه با من رقصیده بود اخم کرد و ناراحت شد. می گفت:
- من خجالت می کشم با دخترهای غریبه برقصم.

------------------------------------------------------


The next morning we had a glee club concert--and who  do you think wrote the funny new song composed for the occasion? It's the truth. She did. Oh, I tell you, Daddy, your little foundling is getting to be quite a prominent person!

Anyway, our gay tow days were great fun, and I think the men enjoyed it. Some of them were awfully perturbed at first at the prospect of facing one thousand girls; but they got acclimated very quickly. Our two Princeton men had a beautiful time--at least they politely said they had, and they've invited us to their dance next spring. We've accepted, so please don't object, Daddy dear.

Julia and Sallie and I all had new dressed. Do you want to hear about them? Julia's was cream satin and gold embroidery and she wore purple orchids. It was a DREAM and came from Paris, and cost a million dollars.
 
Sallie's was pale blue trimmed with Persian embroidery, and went beautifully with red hair. It didn't cost quite a million, but was just as effective as Julia's.

Mine was pale pink crepe de chine trimmed with ecru lace and rose satin. And I carried crimson roses which J.McB. sent ( Sallie having told him what color to get). And we all had satin slippers and silk stoking s and chiffon scarfs to match.

You must be deeply impressed by these millinery details.

One can't help thinking, Daddy, what a colorless life a man is forced to lead, when one reflects that chiffon and Venetian point and hand embroidery and Irish crochet are to him mere empty words. Whereas a woman--whether she is interested in babies or microbes or husbands or poetry or servants or parallelogram or gardens or Plato or bridge--is fundamentally and always interested in clothes.

It's the one touch of nature that makes the whole work kin. ( That isn't original. I got it out of one of Shakespeare plays).

However, to resume. Do you want me to tell you a secret that I've lately discovered? And will you promise not to think me vain? Then listen:
I'm pretty.
I am, really. Id' be an awful idiot not to know it with three looking-glasses in the room.

A Friend

PS. This is one of those wicked anonymous letters you read about in novels.



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com