This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, May 25, 2015

« بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم.»



 قبل از شروع مدرسه هیچ چیز نمی توانست جلوی دهانم را بگیرد، ولی حالا متقاعد شده بودم که هر چیزی که از دهانم بیرون می آید غلط است. وقتی تلفن زنگ می زد، یا کسی سؤالی ازم می پرسید، خودم را می زدم به کَری . وقتی متوجه شدم دارم از خودم می پرسم که چرا توی دستگاهِ سکه ای گوشت نمی فروشند، فهمیدم که ترس مغزم را از کار انداخته.  

چه حس آشنایی! این دقیقاً حس خودمه. دیروز داشتم به لیست بلندبالایی از آدم های موفق فکر می کردم که یاد کتابی که هفته ی قبل خوانده بودم - بالاخره یک روز قشنگ حرف می زنم - افتادم، گفتم چرا از « دیوید سداریس» ننویسم؟! حداقل در زمینه ی یادگیری زبان حس مشترکی داریم، تنها دل خوشی ام این است که تنها نیستم.

 
تنها دل خوشی ام این بود که تنها نیستم. با همکلاسی هایم در راهروِ مدرسه جمع می شدیم و با فرانسوی افتضاح مان جملاتی را برای هم بلغور می کردیم، که اگر کسی گوش می ایستاد، فکر می کرد گذارش به اردوگاهِ پناهندگان افتاده. 
 
دیوید ریموند سداریس، در26 دسامبر 1956 در جانسون سیتیِ نیویورک متولد شد. مادرش شارون الیزابت آمریکایی انگلیسی تبار و پدرش لویس هری (= لو) سداریس اصالتاً یونانی است، خانواده ی سداریس در کل، صاحب 6 فرزند شدند؛ چهار دختر و دو پسر؛ دیوید پس از «لیسا» ، خواهر بزرگترش ، دومین فرزند خانواده محسوب می شود، سایر فرزندان عبارتند از « گرچن»، « ایمی»، « تیفانی» - که در سال 2013 درگذشت- و « پل»

آی بی ام از انتقال کارکنان شمالیش به کارولینا لذت می برد و چون « لو » مهندسِ آی بی ام بود از این توفیق اجباری بی بهره نماند؛ دیوید بچه بود که با خانواده اش به حومه ی شهر رالی در کارولینای شمالی نقل مکان کرد ، همان جا به مدرسه رفت و بزرگ شد.

در نوجوانی گرایشش به هنر اجرا ( = پرفورمنس آرت) بود،مدتی در این زمینه به فعالیت پرداخت، البته خوش ندرخشید، سپس به دانشگاه کارولینای غربی رفت، آن جا هم دلش را زد و ترک تحصیل کرد.


« بعضی وقت ها گریه تنها در شب می کنم.»  
 
سالها با عشق در نیویورک کارهای سطح پایین انجام می داد، تا این که از دور ریختن استعدادش خسته شد، راهی شیکاگو شد تا هنر بخواند.

« برای من همچنین عادی. ولی باش قوی تر تو. کار بیشتر، یک روزی قشنگ حرفی می زنی. مردم شروع می کنند عشق به تو به زودی، شاید فردا، باشه.»
 

چهار سال بعد از دانشگاه هنر شیکاگو فارغ التحصیل شد.


کم کم به همه مان ثابت شد که پیشرفت محال است.
 

استعدادش اتفاقی کشف شد؛تو کلوب شیکاگو دفترچه ی خاطراتش را می خواند، که آیرا گلس، مجری رادیوی شیکاگو ، طنزش را پسندید و از وی خواست تا در برنامه ی هفتگیش « اتاق وحشی» شرکت کند، دیوید از پیشنهاد آیرا استقبال کرد.




من همه چیز رو مدیون آیرا هستم ... زندگیم رو کاملاً عوض کرد، انگار چوب جادوش را تکان داد.

کارش عالی بود؛ برنامه اش گل کرد و به رادیوی ملی دعوت شد و حسابی معروف شد. از دیوید سداریس تاحالا 9 تا کتاب منتشر شده است که عبارتند از :

تب بشکه  ..............................................................    (1994)
برهنه ......................................................................  (1997)
تعطیلات با یخ ..........................................................   (1997)
بالاخره یک روز قشنگ حرف می زنم ..........................     (2000)
بر تن خانواده ات مخمل کبریتی و جین بپوشان ..........      (2004)
کودکان در برابر مجسمه ی هرکول بازی می کنند .....        (2005)
آن گاه که شعله ها تو را می بلعند............................     (2008)
سنجاب در جست و جوی موش خرمایی ..................      (2010)
بیا با جغدها مرض قند را دنبال کنیم .........................      (2013)


 جالب ترین نکته درباره ی دیوید سداریس محبوب ترین فکاهی نویس آمریکایی در 15 سال اخیر، این است که داستانهای بامزه اش با الهام از زندگی شخصیش نوشته شده اند.


از آن جایی که در مدرسه تمام معلم ها جاسوس بالقوه بودند، تا جایی که می توانستم از گفتن کلمه های سین دار اجتناب می کردم : « درسته » شد، « آره» یا « بله» مدل نظامی ها. « می شه؟» شد « اجازه می فرمایید؟» بیشتر سؤال هایم خواهش بود تا پرسش.
 
بعد از چند هفته که به قول خانم سامسون « دردسر تمام نشدنی» بودند و به عقیده ی من « عذاب الیم» مادرم برایم یک لغت نامه ی جیبی خرید که می توانستم در آن برای هر کلمه یک معادل پیدا کنم که سین یا شین نداشته باشد.
 
« بتاز کارولینا!» از کتاب « بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم.»
 

نقل قول های قبل از گلس از داستان « بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم » هستند و این دو تای آخری از داستان « بتاز کارولینا!»

                                               M.T


بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم: پیمان خاکسار ( مترجم)








M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com