This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, May 22, 2015

شما بیش از آن چه فکر می کنید می دانید



« به خود ایمان داشته باشید، شما بیش از آن چه فکر می کنید می دانید.
                                                                                                       بنجامین سپاک»

سلام، فصل امتحانات شروع شد، با آرزوی موفقیت برای دانش آموزان عزیز در کلیه ی مقاطع تحصیلی.

دیروز نشد تبریک بگویم، الآن یکدفعه تبریک می گویم: میلاد امام حسین (ع)، حضرت عباس و امام سجاد بر همه ی پیروان آن بزرگواران مبارک.

دیشب زیادی عصبانی بودم - حتی الآن هم یک خرده هستم- مردد بودم که ادامه ی نامه ام را بنویسم یا نه، به این نتیجه رسیدم که تصمیم را به فردا ( یعنی، امروز) مؤکول کنم، تا این که دیشب خواب یکی از همکلاسانم را دیدم، خیلی ناراحت به نظر می رسید.

حالا دارم درباره ی نوشته ام بیشتر فکر می کنم، وقتی خواستم بنویسمش فامیلی تمام دوستانم را عوض می کنم، شاید حتی اسمشان را، آره؛ شاید بهتر باشد که دیگر هیچ وقت نام های واقعی را در خاطراتم به کار نبرم؛ عبارتی هست که می گوید: آن که در لحظه ای دوستت بود ، همیشه و تا ابد با تو دوست خواهد بود. درست است، شخصی که در لحظه ای خاص دوستمان باشد تا ابد تنها در آن لحظه ی خاص دوستمان می ماند و نه در لحظات دیگر؛ پس بهتر است دوستان و دشمنان را به حال خودشان بگذاریم، زندگی کنیم و خوش باشیم. خاطراتم مال خودم هستم و مجازم هر اسمی را که دوست داشتم حذف کنم و تغییر دهم، این طوری کسی هم دلخور نمی شود.

موفق باشید

______________________________
_________


10th September Dear Daddy,

He has gone, and we are missing him! When you get accustomed to people or places or ways of living, and then have them snatched away, it does leave an awfully empty, gnawing sort of sensation. I'm finding Mrs. Semple's conversation pretty unseasoned food.

College opens in tow weeks and I shall be glad to begin work again. I have worked quite a lot this summer though--six short stories and seven poems. Those I sent to the magazines all came back with the most courteous promptitude. But I don't mind. It's good practice. Master Jervie read them--he brought in the post, so I couldn't help his knowing--and he said they were DREADFUL. They showed that I didn't have the slightest idea of what I was talking about. ( Master Jervie doesn't let politeness interfere with truth. ) But the last one I did--just a little sketch laid in college--he said wasn't bad; and he had it typewritten and I sent it to a magazine. They've had it two weeks; maybe they're thinking it over.

You should see the sky! There's the queerest orange-colored light over everything. We're going to have a storm.


اسم
sketch  طرح

صفت
courteous مؤدبانه
promptitude فوریت، سرعت
queer غریب، غیرعادی، خل



فعل
to snatch  ربودن، بردن، قاپیدن، گرفتن
to gnaw مانند موش جویدن، گاز گرفتن، ساییدن
to interfere  فضولی کردن، دخالت کردن


ماه سپتامبر
بابای عزیزم،

آقای جروی رفته است و حالا دل همه ی ما برایش تنگ شده است. وقتی آدم به کسی یا جایی یا کار بخصوصی عادت می کند و ناگهان آن را از دست می دهد، دلش می سوزد. آدم یک طوری می شود، مثل اینکه دلش مالش می رود.
وقتی خانم سمپل حرف می زند مثل این است که غذا بی نمک شده است
 
تا دو هفته ی دیگر دانشکده باز خواهد شد . خوشحالم که باز کارها شروع می شود. بگذریم که امسال تابستان تا حدودی خوب کار کردم
شش داستان کوتاه و هفت قطعه شعر نوشته ام، آنها را به مجلات فرستادم اما همه با یک یادداشت مؤدبانه پس فرستاده شده است

عیبی ندارد، سیاه مشق خوبی است

آقای جروی همه را خواند، پستچی آنها را به دست او داد. به هر حال او فهمید که چه هستند و آنها را خواند و گفت که خیلی چرند هستند. می گفت که نویسنده به هیچ عنوان نفهمیده که چه چیزهایی سر هم کرده است ( آقای جروی رک گویی را مقدم بر ثواب گویی می داند

اما در مورد داستان آخرم یعنی " دورنمای دانشکده " می گفت که بد نیست، و آن را داد ماشین کردند و برای مجله فرستادیم . حالا دو هفته گذشته است ، فکر کنم به زودی توفان شروع خواهد شد



_______________________________________






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com